|
تولدم مبارک
به نام روياي بودن...درود روزهاي از ياد رفته درود....روزهاي خسته و نا آزموده...درود روزهاي زندگي ام.... وقتي به دنيا چشم گشودم...ديدم هيچ چيز آني نيست که من مي خواهم .آخر من به تنهايي عادت کرده بودم در آن دنياي کوچک و بي نور...در آن همه محبت و قلب...من رشد کرده بودم ...من آنجا ياد گرفته بودم قانع باشم...لازم نبود هواي کثيف و آلوده اطرافم را استشمام کنم.....نيازي نبود به کسي بگويم معذرت مي خواهم.....نيازي نبود گريه کنم...آنجا من هميشه در دنياي تاريکم فقط حرف مي زدم...با کسي که اجازه داد من در او رشد کنم و به خويش برسم...من با او حرف مي زدم و او هيچ نمي گفت.شايد هم صدايم را نمي شنيد...اما مهم اين بود که او مرا پرورش ميداد و از من هيچ نمي خواست...نه پولي...نه عشقي...نه هوسي...او مرا مي خواست...عارفانه مرا مي خواست در حالي که مرا نديده بود و صدايم را نشنيده بود ...اما من هم زود خوشبختي ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمين آوردند...مرا به دنياي آلوده به رياي انسانها سپردند....در آن زمان فرشته اي را ديدم که آمد و مرا بوسيد و گريست و مرا نوازش کردو زمزمه اي کرد...ميداني چه گفت؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 9:25 توسط سینیور |
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 0:9 توسط سینیور |
تو باران را بيشتر از همه دوست مي داشتي و حالا باران هر شب تورا به ياد من مي آورد مي خواهم فراموشت کنم اما اين باران با هيچ دستمالي از پنجره ها پاک نمي شود ديروز از خيابان رد مي شدم در گودالي مقداري آب پاك باران ريخته شده بود... كمي به آن نگريستم و چهرهي زيباي تو را در آن ديدم... چون به من گفته بودي كه: عشق را زير باران بايد جست... دوست را زير باران بايد ديد... و... اين اشعار هرگز از ذهنم نمي رود... من تا آخرين باران زندگي در انتظار تو در گوشه اي از جهان در زير باران مي نشينم تا تو آيي و دستان پر مهرت را در دستان من بگذاري....تا من احساس خوشبختی را بچشم... به اميد آن روز.... + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 10:10 توسط سینیور |
و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم...... ...و اما این بار با تو سخن می گویم.می نویسم تا بخوانی،می نویسم تا بدانی،می نویسم تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت. و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی معنا آن را پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید. از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم. اگر می نویسم به خاطر قلبم است،زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد زیرا که نگاه نقره ایت به نوشتن آموخت و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود نگرفته،اما کم نور شده.آری،آتش سوزان قلبم که روزی خورشید شبهای عاشق بود تبدیل به نور شمعی کم سو شده که می خواهد جاده سیاه چشمان تو را طی کند اما باز هم به فانوس خیره ی نگاهت احتیاج دارد. آری،آمده ام تا روزهای رنگین پاییزی را به تو یاد آور شوم، روزهایی که زرد بودند اما کنار تو شیرین گذشتند. و حالا آمده ام تا کمک کنی،کمکم کنی تا با هم بتوانیم طلوع مهتاب را به فراموش شدگان عشق نشان دهیم و بگوییم که هستند کسانی که هنوز دیده ی تر و دل خیسی دارند اما تن به فراموشی تسلیم نکرده اند و هنوز به لطف خدای عشق ایمان دارند..... + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 10:10 توسط سینیور |
تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 15:45 توسط سینیور |
خدایا! گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ، نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم ، و آنقدر با تو درد دل می کنم ، تا کم کم چشم هایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند . و پس از آن است که قلبم سبک می شود . تو می آیی و تمام فضای دلم را پر می کنی . آن وقت دیگر آرام می شوم ، و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد ، چون تو را در قلبم دارم + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:11 توسط سینیور |
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 10:22 توسط سینیور |
بین رویاهای هر شب جستجویت می کنم گل عشق منی هر لحظه بویت می کنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیدم و این غزلها را فدای آرزویت می کنم سبز در رویایم امشب گر شوی ای صبح جان با دل رنجیده ی خود روبه رویت می کنم دوستت دارم ولی من با تمام قصه ها خویش را قربان یک تار مویت می کنم لایقت شاید نباشد لیک یک شب عاقبت آبرویم را فدای آبرویت می کنم + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 1:26 توسط سینیور |
نمی بازم به بی رنگی ، به کوه معبر سنگی به پاییز و غروب اصل دلتنگی نمی بازم نمی سازم من خاکی ، سرایی بادل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم کلبه ی عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم پیکر عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم من نیازم را بده پاسخ که دلگیرم اسیر وسوسه های نفس گیر ، نگاهم کردی و بستی به زنجیرم نگیر از من نگاهت رو که می میرم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 1:52 توسط سینیور |
می دونم همه می گن قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم قول می دم وقتی نیستی پای عشقت نسوزم قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم می دونی که خیلی خستم ، می دونی دلم گرفته می دونی دوریت عذابه ، می دونی گریم گرفته ... می دونم برنمی گردی می دونم رفتی که رفتی .... دوروغ بود هر چی می گفتی .. می دونم !!! نمی دانم نوشتن را در کدامین واژه می توان یافت ولي هميشه در كوير قلبم صدای تیک تاک ناتواني زمزمه مي كند به درستي محبت در كجا خانه دارد در پشت كوها در درون گل برگ هاي مهربان گلها يا در درون قلبهاي سياه مردم . وقتي كه دلتنگم مي شويم به قاب عكس خالي و سرد تو چشم مي اندازم و يا در كنار پنجره سرد زندگاني مي نشينم و پنجره را باز مي كنم اما با همان نا اميدي باز گلهاي ياس به من لبخند مي زنند گاهي نوشتن سخت است اما از تو نوشتن سختر گاهي نبودن سخت است اما با تو نبودن سختر ولي باز در درون كوير قلبم جايي براي گلهاي عشق تو هست . + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 1:58 توسط سینیور |
اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 2:6 توسط سینیور |
می ترسم دنیا به پایان برسه و من در چشم تو جایی نداشته باشم می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد ... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 2:50 توسط سینیور |
شبی تاصبح آنقدر تو را ستودم ... که فرشتگان آسمان بر سرم فریاد کشیدند. آن ملائک تا صبح نخوابیدند تا مبادا تو را خدای خود سازم . مرا به بند کشیدند و به شلاق بستند . ولی من باز هم تو را ... زیرا تو...! + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 5:15 توسط سینیور |
دوباره گوش کن....این بار کمی دقیق تر...این بار کمی با حوصله تر...کسی صدایت می زند...کسی می خواهد انگار با تو سخن بگوید... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 7:30 توسط سینیور |
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد « من به هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 19:16 توسط سینیور |
|
| ||||||