تبليغاتX
خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی حجم سبز تنهایی

حجم سبز تنهایی

تولدم مبارک

 تولدم مبارک

به نام روياي بودن...درود روزهاي از ياد رفته درود....روزهاي خسته و نا آزموده...درود روزهاي  زندگي ام....

وقتي به دنيا چشم گشودم...ديدم هيچ چيز آني نيست که من مي خواهم .آخر من به تنهايي عادت کرده بودم در آن دنياي کوچک و بي نور...در آن همه محبت و قلب...من رشد کرده بودم ...من آنجا ياد گرفته بودم قانع باشم...لازم نبود هواي کثيف و آلوده اطرافم را استشمام کنم.....نيازي نبود به کسي بگويم معذرت مي خواهم.....نيازي نبود گريه کنم...آنجا من هميشه در دنياي تاريکم فقط حرف مي زدم...با کسي که اجازه داد من در او رشد کنم و به خويش برسم...من با او حرف مي زدم و او هيچ نمي گفت.شايد هم صدايم را نمي شنيد...اما مهم اين بود که او مرا پرورش ميداد و از من هيچ نمي خواست...نه پولي...نه عشقي...نه هوسي...او مرا مي خواست...عارفانه مرا مي خواست در حالي که مرا نديده بود و صدايم را نشنيده بود ...اما من هم زود خوشبختي ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمين آوردند...مرا به دنياي آلوده به رياي انسانها سپردند....در آن زمان فرشته اي را ديدم که آمد و مرا بوسيد و گريست و مرا نوازش کردو زمزمه اي کرد...ميداني چه گفت؟
و يک فرشته ي ديگر از ميان ما رفت
!
آري ببين من چقدر زود خوشبختي ام را از دست داده بودم و گريه امانم نمي داد و ديگران متوقع بودند آرام باشم و لبخندکي چند بر لب برانم.....اما چطور مي شد؟

دلم براي آن لحظه تنگ شده است....همه غريبه بودند و انگار براي همه شان آشنايي دور بودم..ميخواستند دوستم بدارند
....
زمان گذشت .......من ياد گرفتم انسان بودن سخت نيست اما باور کن فرشته بودن چيز ديگري است
.....
من مجبور شدم دوست بدارم..... مجبور شدم بگريم.....ياد بگيرم...عذر بخواهم......فراموش کنم...قانع باشم...و خيلي چيزهايي که گفتنش بي فايده است....عجب

دنيا ي عجيبي است...........نه؟

و امروز ... سالي است که از آن روز مي گذرد و من هنوز اشکهاي آن فرشته....طنين صدايش را از ياد نبرده ام
...
... سال پيش من گريه را آغاز کردم و امروز مي خواهم بخندم چون آموختم اين گونه زندگي کردن بهتر است...مي خواهم که دردهايم را از ديگران پنهان کنم چون تنها اين گونه دوستم دارند

 

                                                   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 9:25 توسط سینیور |


پادشاه فصل ها پاییز

   آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله زر تار پودش باد
گو بروید یا نمی روید
هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر به رویش برگ لبخندی نمی روید
ور ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
 
پادشاه فصل ها پاییز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 0:9 توسط سینیور |


 

تو باران را بيشتر از همه دوست مي داشتي

 و حالا باران هر شب تورا به ياد من مي آورد

مي خواهم فراموشت کنم اما اين باران

 با هيچ دستمالي از پنجره ها پاک نمي شود

ديروز از خيابان رد مي شدم در 

 گودالي مقداري آب پاك باران ريخته شده بود...

كمي به آن نگريستم و چهرهي زيباي تو را در آن ديدم...

چون به من گفته بودي كه:

عشق را زير باران بايد جست...

دوست را زير باران بايد ديد...

و...

اين اشعار هرگز از ذهنم نمي رود...

من تا آخرين باران زندگي در انتظار تو در

 گوشه اي از جهان در زير باران مي نشينم

 تا تو آيي و دستان پر مهرت را در دستان

 من بگذاري....تا من احساس خوشبختی را بچشم...

به اميد آن روز....

 عشق را زير باران بايد جست

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 10:10 توسط سینیور |


 

و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و

بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم......

...و اما این بار با تو سخن می گویم.می نویسم تا بخوانی،می نویسم تا بدانی،می نویسم

تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت.

و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی

معنا آن را پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید.

از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم.

اگر می نویسم

به خاطر قلبم است،زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد

زیرا که نگاه نقره ایت به نوشتن آموخت و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود

نگرفته،اما کم نور شده.آری،آتش سوزان قلبم که روزی خورشید شبهای عاشق بود

تبدیل به نور شمعی کم سو شده که می خواهد جاده سیاه چشمان تو را طی کند

اما باز هم به فانوس خیره ی نگاهت احتیاج دارد.

آری،آمده ام تا روزهای رنگین پاییزی را به تو یاد آور شوم، روزهایی که زرد بودند اما کنار تو شیرین

گذشتند. و حالا آمده ام تا کمک کنی،کمکم کنی تا با هم بتوانیم طلوع مهتاب را به

فراموش شدگان عشق نشان دهیم و بگوییم که هستند کسانی که هنوز دیده ی تر و

دل خیسی دارند اما تن به فراموشی تسلیم نکرده اند و هنوز به لطف خدای عشق

ایمان دارند.....

 می نویسم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 10:10 توسط سینیور |


 

باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد
:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است

و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟

چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند

تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود

گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود!!!
آه
...
اشك هايم جاريست

آه...
او رفت و من ماندم

او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد
اوترسو بود
او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم

او يا سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 15:45 توسط سینیور |


خدایا!

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ،

نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم ،

و آنقدر با تو درد دل می کنم ،

تا کم کم چشم هایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند .

و پس از آن است که قلبم سبک می شود .

تو می آیی و تمام فضای دلم را پر می کنی .

آن وقت دیگر آرام می شوم ،

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد ،

چون تو را در قلبم دارم .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:11 توسط سینیور |



شکست سکوت...؟
نميدانم زندگی چيست !؟
اگر زندگی شكستن سكوت است
سالهاست كه من سكوت
را شكسته ام
اگر خروش جويبار است
سالهاست كه من در چشمه ی
جوشان زندگی جوشيده ام
اما اين نكته را فراموش نمی‌كنم
كه زندگی بی‌وفاست
زندگی سالهاست به من آموخته
اشك بريزم ، اما اشكانم به
من نياموختند كه چگونه
زندگی‌كنم ... !؟
شايد با سكوت بتوانم زندگی‌كنم
...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 10:22 توسط سینیور |


بین رویاهای هر شب جستجویت می کنم

گل عشق منی هر لحظه بویت می کنم

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم

یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیدم و

این غزلها را فدای آرزویت می کنم

سبز در رویایم امشب گر شوی ای صبح جان

با دل رنجیده ی خود روبه رویت می کنم

دوستت دارم ولی من با تمام قصه ها

خویش را قربان یک تار مویت می کنم

لایقت شاید نباشد لیک یک شب عاقبت

آبرویم را فدای آبرویت می کنم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 1:26 توسط سینیور |


نمی بازم به بی رنگی ، به کوه معبر سنگی

به پاییز و غروب اصل دلتنگی نمی بازم

نمی سازم من خاکی ، سرایی بادل شاکی

تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من

اگر باید بسازم کلبه ی عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم

اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من

اگر باید بسازم پیکر عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم

اسیر وسوسه های نفس گیر ، نگاهم کردی و بستی به زنجیرم

نگیر از من نگاهت رو که می میرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 1:52 توسط سینیور |


   

 می دونم همه می گن

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم

قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم

قول می دم وقتی نیستی پای عشقت نسوزم

قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

می دونی که خیلی خستم  ، می دونی دلم گرفته

می دونی دوریت عذابه ، می دونی گریم گرفته  ...

می دونم برنمی گردی می دونم رفتی که رفتی  ....

دوروغ بود هر چی می گفتی .. می دونم !!!

 

نمی دانم نوشتن را در کدامین واژه می توان یافت ولي هميشه در كوير قلبم

صدای تیک تاک ناتواني زمزمه مي كند به درستي محبت در كجا خانه دارد

در پشت كوها در درون گل برگ هاي مهربان گلها يا در درون قلبهاي سياه مردم .

وقتي كه دلتنگم مي شويم به قاب عكس خالي و سرد تو چشم مي اندازم

و يا در كنار پنجره سرد زندگاني مي نشينم و پنجره را باز مي كنم  

اما با همان نا اميدي باز گلهاي ياس به من لبخند مي زنند

گاهي نوشتن سخت است اما از تو نوشتن سختر گاهي

نبودن سخت است اما با تو نبودن سختر

ولي باز در درون كوير قلبم جايي براي گلهاي عشق تو هست .

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 1:58 توسط سینیور |


اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم
و صورت زيبايت را ببينم
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود
و براي خاطر نخستين گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده
شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم                                  
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 2:6 توسط سینیور |


 

می ترسم دنیا به پایان برسه و من در چشم تو جایی نداشته باشم

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند

می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند  

شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن

                                                                      ندارد ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 2:50 توسط سینیور |


شبی تاصبح آنقدر تو را ستودم ...

که فرشتگان آسمان  بر سرم فریاد کشیدند.

آن ملائک تا صبح نخوابیدند تا مبادا تو را خدای خود سازم .

مرا به بند کشیدند و به شلاق بستند .

ولی من باز هم تو را ...

زیرا تو...!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 5:15 توسط سینیور |


دوباره گوش کن....این بار کمی دقیق تر...این بار کمی با حوصله تر...کسی صدایت می زند...کسی می خواهد انگار با تو سخن بگوید...
امروز تو باید گوش بسپاری و او سخن بگوید....این بار نجوای تو سکوت است و سکوت او فریاد
...
دوباره بغض هایت را فراموش کن تا فراموشی هایت را گریه کنی...گریه برای روزهایی که بودن را فراموش کرده بودی..گریه برای او که بودنش را و فریادهایش را با سکوت همراه ساختی
...
با تو هستم....کمی درنگ کن...گاهی به آسمان لبخند بزن ...گاهی به ماه اشاره کن..ستاره ها را در آغوش بکش...و این بار اسیر دستان بی رحم غرور نباش
...
دوباره گوش کن...کمی مهربان تر از همیشه...کمی آرام تر
....
امروز می خواهم که صدای باد را با هم بشنویم. امروز می خواهم که گیسوان سپیدار را با هم نوازش کنیم. امروز می خواهم که دریا را با هم در امواج بی حاصلش غرق کنیم...امروز نمی دانم تا کدامین لحظه ...اما تا آخرینش..می خواهم فراموش نکنیم که بودن را به خاطر خدا دوست بداریم..او که دوستمان دارد..و می داند که دوستش داریم..و این زیبا ترین عشق است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 7:30 توسط سینیور |


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم

من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم

من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم

من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد

« من به هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 19:16 توسط سینیور |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من بچه ی پاییزم

پاییز زیبا

چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست

من یه سکوت پر ز فریادم

گوش کن

خوب گوش کن صدای شکستن را

میشنوی؟

این منم که هر روز در خود

می شکنم

این منم


آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را

دوست ندارند، نمی فهمند که

پاییز

همان بهاریست که عاشق

شده است



پاییز همیشه واسه من

نشونی از تو بوده


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

پــــــــــــرتو پــــــــــــلا
صدسال تنهایی(mossi)
مثلث برمودا
همه جور داریم
دستامو بگیر بانو
فریاد بی صدا
یه شعله ی خاموش
بگذاریم تنهایی اواز بخواند
غمگین تنها
ققنوس مقدس
مهر گردون
بوی سیب سرخ
من و تو
دختر دبیرستانی
ĐДЯK PįИK L0V3
دوستداران دكترشريعتي
حرف دل من وتو
دلکده
قصه ی دلها
pink love
خودمونی
عارفانه عاشقانه شاعرانه
ღ♥ღ یه دخترک ღ♥ღ
دریـــــــــــا
پا ییز فصل عشق
نفس(رویا)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی